جمعه 2 آبان 1393
منوي اصلي
بنر
سخن روز

مادر نمونه:

مادر ، هر کار کند، بچه‌ها یاد می‌گیرند. مثلاً اگر شهید بشود... السلام عليك يا فاطمه الزهرا(س)

تصوير هفته
محرم8
سايتهاي مرتبط

مقاله

دوشنبه 12 تير 1391 - 10:21حجت الاسلام حسينعلي يزدان دوست

نمونه اي از توسلات به امام زمان (عج)

1-توسل و قضا و قدر الهي

 

جناب آقا ميرزا عبدالرزاق حائري مي نويسد: « همسر مرحومه ام، از ماه مبارک رمضان سال 1362 قمري، در همدان مريض شد و مرض او منجر به امراض ديگر گرديد.


براي معالجه به تمامي اطباء و دکترهاي درجه يک ايراني و خارجي و متخصصين مراجعه کرديم و از داروهاي مختلف که معمولاً با قيمتهاي گزاف تهيه مي شد، استفاده نموديم.


در مدت مرض و معالجه با آن داروها که تقريباً هفت ماه طول کشيد، معمولاً معالجه با دعاهاي مجرب و ختومات معتبر و انواع توسلات و استشفاء به تربت امام حسين عليه السلام و حتي به تربت قبر مطهر که از طريق مخصوصي به دست آمده بود، نيز همراه بود.


از جمله آنها که مخصوصاً با حال تضرع و توجه و گريه انجام مي شد، توسل به حضرت ولي عصر روحي فداه بود. به ايشان عريضه اي نوشتم و دو رکعت نماز خوانده و زيارت «سلام الله الکامل التام ...» ( اين استغاثه در مفاتيح الجنان بطور کامل ذکر شده است. ) را در روز جمعه انجام دادم، اما با همه اين احوال، مرض و درد آن مرحومه شب و روز شديدتر مي شد به طوري که در اواخر از شدت درد، در سختي زياد و فريادزدن بود و هر غذايي حتي نصف استکان آب جوجه را استفراغ مي کرد و ديگر راضي به مرگ خود شده بود و مکرر التماس مي کرد، شکم مرا پاره کنيد من که هر ساعت با اين درد جان مي دهم.

 

بالاخره يا خوب مي شوم با مي ميرم و لااقل از درد آسوده مي شوم؛ چون شکم، ورم فوق العاده اي داشت و حتي بستگان و دوستان هم به آنچه خودش مي گفت راضي شده بودند. حال من هم طوري بود که آنها رقت مي کردند.


کار به جايي رسيد که از حضرت حجت ارواحنا فداه گله مند شدم و حتي به خاطر توسل يکي از دوستان در همان ايام به آن حضرت و اثر ديدن فوري او، از ايشان قهر کردم و گله ام اين بود که يا حجت الله اگر مرض حتمي و شفايش امکان پذير نيست، يک طوري به من بفهمانيد. شما به اين روسياه اعتناي سگ هم نمي فرماييد، والا مطلب را مي فهمانديد.

در شدت مرض و درد، شب چهارشنبه يازدهم ربيع الثاني، مريض از دنيا رفت.


من در آن وقت نتوانستم کنار او باشم؛ ولي بعضي از زنهاي مورد اعتماد گفتند: خودش در حالي که قبلاً زبان او از تکلم بسته شده بود، زبان باز کرد و شهادتين گفت و عرضه داشت:
اي کننده در خيبر، به فريادم برس و جان را تسليم کرد.



من حتي از کثرت اندوه نتوانستم به غسالخانه بروم. بالاخره اينها گذشت. روز ختم فاتحه آن مرحومه در مسجدي (مسجد محله حاجي) که نماز مي خوانم، سيد بزرگواري از شاگردان و مخصوصين خودم، به نام آقا ميرعظيم، در مجلس گفتند: ديشب، شب پنج شنبه دوازدهم ربيع الثاني، حضرت حجت عصر عليه السلام را در خواب ديدم و به حضورشان شرفياب شدم.

حضرت اين لفظ را بدون کم و زياد، فرمودند: « برويم تسليت ميرزا عبدالرزاق. »

و بعد هم چيزهايي مرحمت نمودند که مربوط به اين موضوع نيست.



وقتي که اين سيد جليل خواب را براي من نقل کرد، بي اختيار و به سختي به سر خود زدم و از جسارتي که عرض کرده بودم (گله کردن از حضرت)، خيلي خجالت کشيدم. من چه قابليتي دارم که آن حضرت به تسليت اين سگ روسياه خود بيايند.



به هر حال اثر تسليت حضرت به خوبي ظاهر گشت و اندوهم که فوق طاعت بود، نسبتاً کم و آرام شد و به نظرم رسيد که با اين فرمايش، هم جواب عريضه ام را داده اند و بنده روسياه خود را از گله و قهر بيرون آوردند و هم به من فهماندند که مقدرات حتمي، قابل تغيير نيست و هم بر يقينم افزودند. »

2- عنايت حضرت به طلاب
 

آيت الله علي پناه اشتهاردي که از اساتيد بنام حوزه علميه قم مي باشند، در رابطه با حضرت ولي عصر (ارواحنا فداه) اين دو قضيه را در شب آخر ماه صفر سال 1409 هجري قمري نقل فرمودند يکي از آنها مربوط به قبل از آمدن ايشان به قم و ديگري بعد از ورود به قم است.

ماجراي اول :


« قبل از آمدن به قم در اشتهارد تا مطوّل (از کتب حوزوي) خوانده بودم و خيلي مايل بودم که به حوزه علميه قم بيايم. ولي ممکن نمي شد و خصوصاً از نظر امور مادي در مضيقه بوديم. کثرت علاقه به حدي بود که من قبل از طلوع صبح به مسجد چهار محله مي رفتم و مخصوصاً توسل به حضرت ولي عصر (ارواحنا فداه) پيدا مي کردم و گريه و ناله داشتم و مي خواستم تا اسباب رفتنم به قم فراهم شود.


نام حضرت را مي بردم و اشک مي ريختم. تا آنکه شبي در عالم رؤيا خواب ديدم من را با اين شعر امر به رفتن به قم فرمودند و وقتي بيدار شدم ديدم شعر در يادم مانده و آن اين بود:

 
تا خود نروي به پاي خود در ره دوست
تا جان نکني فداي خاک ره دوست

 

از اين خواب فهميدم که ماندن فايده ندارد و بايد خود براي رفتن به قم تصميم بگيرم. چون در آنجا مکتبي بود که درس مي گفتم و مخارج ما را تأمين مي کرد، همان روز آمدم خداحافظي کردم و آماده شدم که رهسپار قم گردم.


هر چند التماس کردند که اگر حاجتي داري حاجتت را برآورده کنيم و بمانيد. گفتم: نه، من براي ادامه تحصيل بايد به قم بروم. و بحمدالله موفق شدم و سال 1320 شمسي به قم آمدم »


ماجراي دوم  :


« اما آنچه را بعد از ورود به قم از ناحيه حضرت مي دانم اين بود که همان سالهاي اول که به قم آمدم رساله عروة الوثقي چهار حاشيه اي تازه از چاپ خارج شده بود به حواشي آيات عظام: بروجردي، قمي و اصفهاني. من خيلي مايل بودم آن را بخرم و مباحثه فقهي داشته باشم. پيش کتابفروشي رفتم گفت: سه تومان است.



من فقط سي شاهي بيشتر نداشتم التماس کردم تخفيف بدهد؛ گفت: جاي چانه ندارد و بعد ده شاهي آن را کم کرد. ديدم قدرت مالي براي خريد آن ندارم مأيوسانه برگشتم و توسل به حضرت ولي عصر(ارواحنا فداه) پيدا کردم و اينکه من محتاج اين کتابم و بايد وسيله اش را جور کنيد.

سابق در مدرسه فيضيه لوله کشي نبود و براي توالت ها آفتابه مي بردند. من درب حجره بودم يک وقت ديدم شخصي آمد و گفت: اجازه هست از آفتابه شما استفاده کنم؟ گفتم: مانعي ندارد. آفتابه را برد و برگشت ديدم چيزي گذاشت و رفت.


وقتي آمدم ديدم سه تومان گذاشته و رفته. من خيلي تعجب کردم، زيرا به فرض که مي خواست پول بدهد يک قران بود.


لکن اين سه تومان است؛ فهميدم که چون توسل به حضرت حجت پيدا کردم حضرت براي خريد کتاب حواله کرده اند بلافاصله کتاب را خريدم و بعد هم موفق به جمع آوري مدارک عروه و ... شدم. »


3- عريضه نويسي به حضرت حجت(عج)

 

حجت الاسلام سيد کاظم قزويني که از علما و نويسندگان والامقامند در رابطه با حضرت حجت(عج) دو داستان ذيل را بيان فرمودند:


ماجراي اول :


« در سنه 1392 قمري در کربلا امور شهريه طلاب از طرف يکي از آقايان به اينجانب واگذار شده بود. شب اول ماه که مصادف با شب جمعه بود پولي براي شهريه طلاب موجود نبود و احتياج به نزديک هزار دينار داشتم. فکر کردم از چه کسي قرض کنم؟


چون به هر کس مي گفتم، پشتوانه اي را که لازم بود ارائه دهم نبود. عريضه اي به خدمت حضرت ولي عصر(سلام الله عليه) به اين مضمون نوشتم:


« اگر داستان آيت الله العظمي مرحوم سيد مهدي بحرالعلوم در مکه صحت دارد، اين پول را حواله کنيد. »


و عريضه را شب در ضريح مقدس ابا عبدالله الحسين ـ عليه السلام ـ انداختم.


صبح بين الطلوعين بود که شخصي از تجار بغداد به منزل آمد و بعد از صبحانه مبلغ هزار دينار عراقي داد. حالتي مخصوص به من دست داد و خطاب به حضرت صاحب عرض کردم:
« آقا نگذاشتيد آفتاب طلوع کند. »


ماجراي دوم  :


« شخصي است به نام سيد قاسم جمعه در شهر سيدني استراليا فرزند مريضي در بيمارستان داشت، سراسيمه نزد من آمد و گفت: دکتر گفته فرزندت در خطر است، چه کار کنم؟»


من گفتم : « براي صاحب الامر(عليه السلام) عريضه اي بنويس و در آب بينداز.»


گفت: « چگونه بنويسم. »


گفتم: « فرض کن آقا تشريف آورده اند در استراليا و تو اظهار حاجت نزد حضرتش مي نمايي. »
بعد از چند ساعت عريضه اش را آورد حضرت را قسمهايي داده بود از جمله نوشته بود:
« شما را قسم مي دهم به لباسهاي عمه ات زينب (سلام الله عليها) . »


ساعت 11/5 شب عريضه را در آب انداخت، صبح فردا ساعت 8 از بيمارستان تلفن زدند که فرزندت حالش خوب و دفع خطر شده است. و امسال که سال 1411 قمري است و پنج سال از اين قضيه مي گذرد آن فرزند سالم و سرحال است. »

 

4- عنايت حضرت و توبه بهائيان
 

آقاي سيد هرندي که از طلاب و بزرگ زادگان اصفهاني هستند و ابوي ايشان جناب حاج  سيد رضا هرندي ، از علماي بزرگ و خطباي جليل اصفهان بودند.


ايشان از قول پدر بزرگوارش نقل نمود که فرمودند: « من در ايام جواني که هنوز در حجره مدرسه بسر مي بردم، به دعوت جمعي، قرار شد که در يک محله اي منبر بروم.


البته به من گفتند: در همسايگي منزلي که قرار است منبر بروم، چند خانواده بهائي ـ خذلهم الله ـ سکونت دارند و بايد فکر آنها را هم بکني...


با همه آن سفارشات و خيرخواهيهاي مردم، چون ما جوان بوديم با يک شور و خلوص، اين امر را تقبل کرديم. بعد از ده شب که پايان جلسات بود، يک مجلس مهماني تشکيل شد و پس از صرف شام ما عازم مدرسه شديم.


ناگفته نماند: در اين ده شب درباره پوچ بودن بساطهاي بهايي گري داد سخن داده و بطلان اساس اين فرقه را آشکار و برملا ساخته بودم.


در راه مدرسه داشتم به مدرسه مي آمدم که ناگهان چند نفر را مشاهده کردم که پيدا بود قصد مرا دارند، تا نزديک شدند و خيلي از من نوازش، تشکر و قدرداني و تجليل کردند، يکي دست مرا مي بوسيد، ديگري به عباي من تبرک ... که:


آقا، حقاً شما چشم ما را روشن کرديد...


بعد پرسيدند که قصد کجا را داريد؟


من گفتم که مي خواهم بروم به مدرسه، آنها گفتند که، خواهش مي کنيم امشب را به مدرسه نرويد و به منزل ما بياييد.


مقداري راه آمديم به درب بزرگ و محکمي رسيديم، در را باز کردند، وارد شديم. در را از پشت، از پايين، از وسط و بالا، بستند. وارد اطاق که شديم ناگهان چندين نفر ديگر را ديدم که همه ناراحت و خشمگين نشسته اند و آنها هيچ توجهي به آمدن من نشان ندادند و جواب سلام هم نگفتند.
و من پيش خود حمل کردم به اينکه شايد بين خودشان ناراحتي دارند. بعد که ما نشستيم، يکي از اينها به تندي خطاب به من کرد که:


سيد ... اين ها چه حرفهايي است که بالاي منبر مي گويي؟ ( اين عتاب همراه با تهديد بود )
 من رو کردم به يکي که چرا اين آقا اينگونه حرف مي زند. همگي گفتند: بلي درست مي گويد چاقو و دشنه آماده شد و گفتند: که امشب، شب آخر تو است و ترا خواهيم کشت.
من گفتم: که خوب چه عجله اي داريد؟ شب خيلي بلند است و من يک نفر در دست شما آدمهاي مسلح، کشتن که کاري ندارد، ولي توجه کنيد که سخني بگويم.



با تأمل و مشورت و بگو مگو به ما مهلت دادند که من حرفي را بگويم گفتم:
من پدر و مادر پيري در هرند (قريه ايشان) دارم که مرا با زحمت به شهر فرستاده اند که درس بخوانم و به مقامي برسم و کاري بکنم. اکنون خبر مرگ من براي آنها خيلي گران است. شما به خاطر آنها دست از کشتن من برداريد.



جواب ايشان تندي و تلخي بود که چه حرف هايي مي گويد، يا الله راحتش کنيد. دوباره من گفتم که: شب بلند است و عجله اي نداريد ولي حرف ديگري هم دارم.


گفتند: که حرف آخرينت باشد، بگو. گفتم: شما با اين کار يک امامزاده واجب التعظيمي را پديد مي آوريد که مردم بر مرقد من ضريحي درست خواهند کرد و سالهاي سال به زيارت من خواهند آمد و براي من طلب رحمت و اداي احترام و براي قاتلين من که شما ها باشيد، نفرين و لعن خواهند کرد. پس بياييد براي خاطر خودتان از اين بدنامي، از اين کار منصرف شويد. باز همچنان سر و صداي بکشيد، و خلاصش کنيد و اينها چه حرفهايي است، بلند شد.

 

 من دوباره گفتم: پس اکنون که شما عزم جزم براي کشتن من داريد. رسم اين است که دم مرگ يک وضويي بسازيم و توبه اي و نمازي بجا آوريم. به اصرار، اين پيشنهاد ما را قبول کردند و براي اينکه احتمال مي دادند شايد من مسئله وضو را بهانه کرده ام، براي اينکه در حياط فرياد کنم و به همسايه ها خبر دهم. مرا در حلقه اي از دشنه و خنجر بدستان، براي انجام وضو به حياط آوردند.

 من بعد از وضو، نماز را شروع کردم و قصد کردم که در سجده آخر هفت مرتبه بگويم:
« المستغاث بک يا صاحب الزمان »


با حضور قلب مشغول نماز شدم. در اثناي نماز بود که درب خانه را زدند، اينها مردد بودند که درب را باز کنند يا نه؟ ناگهان درب باز شد و سواري وارد شد و آمد پهلوي من و منتظر ماند که من نماز را تمام کنم پس از اتمام نماز، دست مرا گرفت به قصد بيرون بردن از خانه، راه افتاديم.
اين بيست نفري که لحظه اي پيش، همه دست به دشنه بودند که مرا بکشند، گويي همه مجسمه بودند که بر ديوار نصبند؛ دم هم برنياوردند و ما از خانه بيرون رفتيم شب گذشته بود و درب مدرسه بسته بود، به دم درب که رسيديم، درب مدرسه هم باز شد و ما داخل مدرسه شديم. من به آن اقاي بزرگوار عرض کردم که :


 بفرماييد حجره کوچک ما خدمتي کنيم.


جواب فرمودند که: من بايد بروم. و شايد هم فرمودند که: مثل شما نيز هست که من بايد به دادشان برسم ( ترديد از راوي است ) و من از ايشان جدا و وارد حجره شدم.



دنبال کبريت بودم که چراغ را روشن کنم، ناگهان بخود آمدم که: اين چه داستاني است؟ من کجا بودم؟ چه شد؟ چگونه آمدم، و اکنون کجايم؟ بدنبال آن بزرگوار روان شدم ولي اثري از او نيافتم.
صبح، خادم با طلبه ها دعوا داشت که: چرا درب مدرسه را باز گذاشته اند و اصلاً چرا بعد از گذشتن وقت آمده اند.


و همه طلاب اظهار بي اطلاعي مي کردند. تا آمدند سراغ ما که چه کسي براي شما درب را باز کرد؟ من گفتم: ما که آمديم درب باز بود و جريان را کتمان کردم.



صبح همان شب، همان بيست نفر آمدند سراغ ما را گرفتند و به حجره ما وارد شدند و همگي اظهار داشتند که:


شما را قسم مي دهيم به جان آنکه ديشب شما را از مرگ و ما را از گمراهي و ضلالت نجات داد راز ما را فاش نکن و همگي شهادتين گفته و اسلام آوردند.


ما همچنان اين راز را در دل داشتيم و به احدي نمي گفتيم تا مدتي بسيار بعد از آن، اشخاصي از تهران آمده بودند و به منزل ما و گفتند: جريان آن شب را بازگو کنيد. معلوم شد که آن بيست نفر به رفيقهايشان جريان را گفته بودند و آنها هم مسلمان شده بودند.


سپس بعد از آن وعاظ اصفهان، مرتب جريان را روي منابر مي گفتند و مردم را متوجه وجود با برکت و نوراني حضرت ولي عصر عليه السلام مي کردند »


27/11/60 برابر با 22/ ربيع الثاني/ 1402

5- عنايت حضرت حجت(عج) در مکه

 

حجت الاسلام محمد ارگاني در مورد توسلشان به حضرت در مکه معظمه اينطور مرقوم فرمودند:
«در سال 63-62 که به مکه معظمه مشرف بودم، مکان ما ايرانيان در عزيزيه چهار مکه بود. بر حسب اتفاق، شب هشتم ذي الحجة الحرام آن سال مصادف با شب جمعه بود، با آقاي ربيعي مدير کاروان خوزستان وعده گذاشتم که: حجاج را حوالي ساعت يک بعد از نيمه شب جمعه به طرف عرفه حرکت دهيم. وقت را غنيمت شمرده به آقاي ربيعي گفتم: « به مسجد الحرام مشرف مي شوم؛ مواظب حجاج باش که متفرق نشوند. »


بر حسب اتفاق در شب و روز عرفه در شهر مکه ماشين عمومي براي مسافرين خيلي کم پيدا مي شود. به هر نحوي که ميسر بود با پرداخت پنج ريال سعودي به مسجدالحرام مشرف شدم.

بعد از نماز تحيت روبروي ناودان طلا، آقايي از اهل علم را در حالتي خاص، مشغول دعاي کميل ديدم، وي حالي پيدا کرده بود در کنارش نشستم و استماع دعاي کميل نمودم تا به پايان رسيد.
تصميم گرفتم به نيابت حضرت ولي عصر (ارواحنا فداه) هفت بار طواف مستحبي بجا آورم بعد از فراغ و نماز آن وارد حجر اسماعيل شدم و پس از راز و نياز در حجر اسماعيل روبروي ناودان طلا به نماز مشغول گرديدم بعد از پايان نماز شب يکباره به فکر فرو رفتم که، ساعت چند است؟ متوجه شدم بعد از نيمه شب است. سخت مضطرب و ناراحت شدم که قدري دير کرده ام.

 

از مسجد الحرام بيرون آمدم و سوار ماشين بليزر که آماده حرکت بود شدم، تا مرا به عزيزيه چهار برساند از قضا ماشين هنگامي که، به پل نزديک به عزيزيه چهار رسيد؛ پليس سعودي نگذاشت از بالاي پل رد شويم ناچاراً از راه ديگري راننده ماشين حرکت کرد، يک وقت متوجه شدم که مرا به مني آورده، به راننده گفتم: « من روحاني کاروانم و بايد به عزيزيه چهار برسم. » قبول کرد و گفت: « ترا به عزيزيه خواهم برد »


از مني به طرف مکه حرکت کرديم پليس سعودي از پيش روي ما، مانع شد ناگاه متوجه شدم مرا به عرفه آورده، خيلي مضطرب و ناراحت شدم. مجدداً ملتمسانه از راننده خواهش کردم که مرا به مکه برساند. باز ديدم، در مني هستيم.


خلاصه، پليس جلوي راننده را گرفت و هر چه تلاش و خواهش نموديم پليس به ما اجازه حرکت از راه هاي مشخص را نمي داد که به مکه بياييم.


راننده بليزر عصباني شد و رو به من کرد و به زبان عربي با نهايت بي توجهي و بي رغبتي گفت: «اطلع» يعني: از ماشين خارج شو.


در اين موقع بود که از احساس مسئوليت و اينکه بايد زائرين کاروان را به عرفه حرکت دهم، و راهي جز تسليم و بيرون آمدن از ماشين برايم نمانده بود، با دلي شکسته و مضطربانه عرض کردم: « يا ابا صالح ادرکني »


آقا امام زمان، ترا به جان مادرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ قسمت مي دهم که آبرويم را حفظ فرما و خودت برايم چاره اي بفرما »


از ماشين بليزر بيرون آمدم بعد از چند قدمي که بي اختيار راه مي رفتم، ملاحظه کردم در مجاورت خانه و محل سکونتمان در عزيزيه چهار هستم.



از فرط خوشحالي و اين همه رنج و ناراحتي، باورم نمي شد که اين خودم باشم، ناگهان ديدم مقابل درب کاروان، آقاي ربيعي ايستاده، و تازه از خواب بيدار شده است. به من گفت: «کجا بودي؟»

گفتم: « از مسجدالحرام برمي گردم. » گفت: « خيلي خوشحالي. » گفتم: «آري.» جريان را به ايشان گفتم و کليه ماوقع را تعريف نمودم.


پس از تجديد وضو، همان ساعت، حجاج کاروان را به طرف عرفه حرکت دادم و بحمدالله و المنه تا صبح در سرزمين عرفات به دعاهاي وارده و مناجات با خداوند متعال مشغول راز و نياز بودم.
خداوند متعال هميشه ما بندگانش را مورد لطف قرار بدهد و آقا و مولايمان حضرت بقية الله را به فريادمان برساند.


اين بود مجمل و خلاصه اي از ماوقع آن شب. والسلام عليکم : محمد ارگاني 4/2/71 »

6- دعاي فرج و گشايش امور

 

ملا محمود عراقي (ره) در کتاب دارالسّلام مي فرمايد: « سال 1266، با امام جمعه تبريز، حاج ميرزا باقر تبريزي(ره)، در تهران بودم و در خانه آقا مهدي ملک التجار تبريزي منزل داشتيم.


 من مهمان امام جمعه بودم؛ ولي ايشان به خاطر اين که از طرف شاه اجازه نداشت به تبريز مراجعت کند و با من هم انسي داشت، مرا نزد خود نگه داشت و مخارج خورد و خوراکم را
مي داد. من هم چون فکر نمي کردم مسافرت طول بکشد، تهيه نديده بودم و به همين جهت از نظر مخارج جانبي از قبيل حمام و امثال اينها در فشار بودم و چون کسي را هم نمي شناختم، نمي توانستم قرض بگيرم.


روزي در ميان تالار حياط، با امام جمعه نشسته بودم. براي استراحت و نماز برخاستم و به اتاقي که در بالاي شاه نشين تالار واقع است، رفتم و مشغول خواندن نماز ظهر و عصر شدم. بعد از نماز، در طاقچه اتاق کتابي ديدم. آن را برداشته و گشودم ديدم ترجمه جلد سيزدهم بحارالانوار است که در احوالات حضرت حجت عليه السلام مي باشد.



وقتي نظر کردم، قضيه ابي البغل کاتب در باب معجزات آن حضرت را ديده و خواندم. بعد از خواندن قضيه با خود گفتم: با اين حالت و شدتي که دارم، خوب است اين عمل را تجربه نمايم. برخاستم، نماز و دعا و سجده را بجا آوردم و از خداي متعال براي خود فرج را طلب کردم. بعد هم از غرفه پايين آمدم و در تالار نزد امام جمعه نشستم.



ناگاه مردي از در وارد شد و نامه اي به دست ايشان داد و دستمال سفيدي جلويش گذاشت. وقتي نامه را خواند آن را با دستمال به من داد و گفت: اينها مال تو مي باشد. ملاحظه کردم ديدم آقا علي اصغر تاجر تبريزي، که در سراي امير تجارتخانه داشت، بيست تومان پول در دستمال گذاشته و در نامه اي به امام جمعه نوشته که اين را به فلاني بدهيد.


وقتي خوب دقت کردم، ديدم که از زمان تمام شدن دعا و استغاثه من، تا زمان ورود نامه و دستمال، بيشتر از آن که کسي از سراي امير بيست تومان بشمارد و نامه اي بنويسد و به اين جا بفرستد، وقت نگذشته بود.


جريان را که ديدم تعجب کردم و سبحان الله گويان خنديدم. امام جمعه از علت تعجب من پرسيد.
واقعه را براي او نقل کردم. گفت: سبحان الله پس من هم براي فرج خود اين کار را انجام دهم.
گفتم: زود برخيز. او هم برخاست و به همان اتاق رفت. نماز ظهر و عصر را خواند و بعد از نماز، عمل مذکور را انجام داد. خيلي نگذشت؛ اميري را که سبب احضار او به تهران شده بود، ذليل و معزول کرده و به کاشان فرستادند و شاه به عنوان عذرخواهي نزد امام جمعه آمد و ايشان را با احترام به تبريز برگردانيد.


بعد از آن، اين عمل را ذخيره کردم و در مواقع شدت و حاجت به کار مي بردم و آثار سريع و غريبي مشاهده مي نمودم.



از جمله اين که: « سالي در نجف اشرف مرض وباي شديدي آمد بعضي از مردم را هلاک و بعضي ديگر را مضطرب کرده بود. وقتي اين وضع را ديدم از دروازه کوچک شهر نجف بيرون رفتم و در خارج دروازه، اين عمل را تنها بجا آوردم و رفع وبا را از خدا خواستم.


روز بعد به آشنايان خبر دادم که وبا رفع شد. گفتند: از کجا مي گويي؟


گفتم: دليلش را نمي گويم؛ اما تحقيق کنيد، اگر از ديشب به بعد کسي مبتلا نشده باشد، راست است. گفتند: فلان و فلان امشب وبا گرفته اند.


گفتم: نبايد اين طور باشد؛ بلکه بايد پيش از ظهر ديروز و قبل از آن بوده باشد.
وقتي تحقيق نمودند همان طور بود که من گفته بودم و بعد از آن، ديگر مرض در آن سال ديده نشد و مردم آسوده شدند؛ ولي علت را ندانستند.


و نيز مکرر اتفاق افتاده است که برادراني را در شدت ديده ام و به اين عمل واداشته ام و آنها سريعاً به فرج رسيده اند. حتي يک روز در منزل يکي از برادران بودم. آن جا بر شدت و مشکلاتش مطلع شدم.


اين عمل را به او تعليم نموده، به منزل آمدم. بعد از مدتي صداي در بلند شد ديدم همان مرد است و مي گويد: از برکت دعاي فرج، براي من فرجي حاصل شد و پولي رسيد تو هم هر قدر لازم داري بردار.


گفتم: من از برکت اين عمل به چيزي احتياج ندارم؛ اما بگو ببينم جريان چيست؟
گفت: من بعد از رفتن تو، به حرم آقا اميرالمومنين عليه السلام مشرف شدم و اين عمل را بجا آوردم. وقتي بيرون آمدم، در ميان ايوان مطهر کسي به من برخورد و آن قدري که نياز داشتم در دست من پول نهاد و رفت.


خلاصه من از اين عمل آثار سريعي ديده ام اما در غير موارد حاجت و اضطرار به کسي نداده و به کار نبرده ام؛ زيرا از اينکه آن بزرگوار عجل الله تعالي فرجه الشريف اين دعا را دعاي فرج ناميده اند، معلوم مي شود که در وقت فشار و شدت اثر مي نمايد. »


7- توسل خادم مسجد جمکران

 

سيد عبدالرحيم، خادم مسجد جمکران مي گويد:


شب جمعه اي، جمعيت زيادي به مسجد جمکران آمده بودند. من از الاغ خود غافل بودم و وقتي متوجه شدم و به سر وقتش رفتم، حيوان و کره اش را نديدم. الاغ حدود چهل تومان ارزش داشت.
مدتي در اطراف شهر به دنبالش مي گشتم. از شخصي شنيدم که مي گفت: الاغي را با اين نشاني به طرف کاشان مي بردند. کسي را به آن طرفها فرستادم؛ ولي ديد حيوان ما نيست. بعد از آن که مأيوس و نا اميد شدم، به مسجد آمدم و عرض کردم: يا حجت الله ( حضرت ولي عصر عليه السلام ) من خادم اين مسجد هستم جزاي خدمت من آن است که الاغ مرا ببرند؟
من نابينا هستم، سوار او مي شدم و براي خدمت به مسجد مي آمدم حال جزاي من اين است؟ حتماً بايد تا جمعه آينده کاري کنيد که الاغ خودش بيايد و سوار آن شده و به منزل بروم و تا نيايد از اين مکان نخواهم رفت، و گريه ام گرفت.


روز جمعه شد و تا ظهر خبري نشد؛ لذا بعد از ظهر به مسجد رفته و باز عرض کردم: يا حجت الله روز جمعه شد و الاغ من نيامد. صبر کردم تا عصر شد.


ناگاه کسي آمد و گفت: دامادت سوار بر الاغ مي آيد. وقتي رسيد، سؤال کردم: از کجا پيدايش کردي؟


گفت: شخصي از اهل ساوه آن را به قبرستان بزرگ قم آورده بود تا بفروشد. همين که نگاه کردم حيوان را شناختم و آن را گرفتم.


مرد ساوه اي گفت: شخصي در ساوه اين الاغ را آورد و من خريدم؛ اما تعجب کردم که چرا به اين ارزاني به من داده است؛ چون قيمتش زيادتر از اينها است لذا آن را آوردم تا در قم بفروشم، شايد استفاده اي بکنم.


بالاخره دزد را پيدا کرده و پول را پس گرفتند و سيد عبدالرحيم از برکت اين مسجد و توسلش به امام عصر عليه السلام به مراد خود رسيد.

8- توسل و شفاي فرزند

 

مرحوم حاج ملا باقر بهبهاني، در کتاب دمعة الساکبه نوشته است: « فرزندم، علي محمد که تنها پسرم بود، مريض شد و روز به روز هم مرضش شدت پيدا مي کرد و بر حزن و اندوه من مي افزود، تا آن که مردم از او نااميد شدند و يقين به مردنش نمودند؛ لذا علما و سادات در دعاهايشان براي او طلب  شفا مي کردند.



تا آن که شب يازدهم مرضش، حال او سخت شد و مرضش سنگين و اضطراب و التهابش شديد گرديد.


راه چاره اي نداشتم به همين جهت ملتجي و متوسل به حضرت قائم عليه السلام شدم و با ناراحتي و اضطراب از نزد پسرم خارج شدم و بر بام خانه بالا رفتم. بي قرارانه به حضرتش متوسل گشته و با ذلت و مسکنت عرض مي کردم: «يا صاحب الزمان ادرکني يا صاحب الزمان اغثني.»


و خود را به خاک عجز و مذلت ماليدم. بعد هم از بام پايين آمدم و نزد پسرم رفتم و پيش رويش نشستم؛ با کمال تعجب ديدم نفسش آرام، حواسش بجا و عرق، او را گرفته بود.
خدا را بر اين نعمت بزرگ شکرگزاري کردم.

9- دفع دشمن به عنايت حضرت(عج)

 

مرحوم آقا نجفي اصفهاني فرمودند: در سفر حج و مکه معظمه، روزي به خارج شهر رفته و مشغول عبادت بودم. در بين نماز، که آنرا با کمال شرايط و آداب بجا مي آوردم، يکي از اعراب و اشقياء از بالاي کوه مرا ديد و آتش بغض در سينه پر کينه اش سرشار گرديد.


دست به خنجر برد و به سويم دويد؛ چون فضا خلوت از مردم و فارغ از ازدحام بود، يقين نمودم الان است که آن نابکار کار را تمام خواهد ساخت. در همان حال نماز و توجه به مناجات حضرت کار ساز بي نياز، دست توسل به ملجأ کل، حضرت ولي عصر عليه السلام ، زدم.


فوراً پاي آن خبيث به سنگي گرفت و واژگون گرديد. گويا کسي دستي بر قفايش زده و او را از بالاي کوه به زمين افکند و همان دم به جهنم فرستاد.

10- نجات از مرگ به مدد حضرت حجت(عج)

 

حاج ملا عباسعلي جورتاني(ره) مي فرمود: در سفر به مکه معظمه، با اهل قافله بر قطار شتران سوار بوديم. شتر من در آخر قرار داشت. ناگاه از تشنگي و ضعف خوابيد. با توقف حيوان، بند قطار گسيخته شد و مقداري از قافله عقب ماندم. ناگاه خنجري بر سر و پيشانيم خورد و به زمين افتادم احساس کردم کسي بر پشت من آمده است تا سرم را از تن جدا کند. در اين لحظه چون زبان نداشتم، در دل متوسل به حضرت بقية الله ارواحنا فداه شده و گفتم: يا حجت الله، ادرکني


فوراً ديدم بيابان روشن شد و پشتم سبک گرديد و آن ظالم هم دفع شد. ( و معلوم نيست کارش به کجا انجاميد).


بعد از اين قضيه بيهوش شدم و همان جا افتاده بودم، تا روز بعد، قبل از ظهر که همراهان به سراغم آمده و مرا بردند و چون زخم عميقي برداشته بودم، طبيب به آنها گفت: از بين خواهد رفت. وقتي به مدينه طيبه رسيدم، با کمال ضعف به حرم مقدس رفتم و به پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم پناهنده شدم. پس از اين توسل، آن زخم عميق با آن که احتياج به بخيه داشت، درمان شد.



11- نامه ممهور حضرت(عج)

 

عالم فاضل، ميرزا ابراهيم شيرازي حائري فرمود: « زماني که در شيراز بودم، چند حاجت مهم داشتم و متحير بودم که چطور به آنها دست پيدا کنم؛ لذا سينه ام تنگ شده بود.


يکي از آن حاجتها توفيق زيارت کربلاي معلي و حضرت سيدالشهداء عليه السلام بود. چاره اي براي رسيدن به خواسته ام نديدم؛ مگر اين که به ساحت مقدس حضرت بقية الله ارواحنا فداه متوسل شوم؛ به همين جهت حاجات خود را در عريضه اي که از ائمه اطهار عليهم السلام روايت شده است، درج نمودم و نزديک غروب آفتاب، در حالي که تنها بودم، از شهر خارج شدم و کنار استخري که آب زيادي داشت رفتم.



 در آن جا، از نواب اربعه حضرت ولي عصر عليه السلام، جناب حسين بن روح را صدا زده و آنچه را که در روايات وارد شده، عرض کردم و ايشان را واسطه خود با امام زمان عليه السلام قرار دادم. عريضه را در آب انداخته و هنگام غروب از دروازه ديگر شهر، وارد شدم از اين کار غير از خداي تعالي هيچ کس مطلع نشد و به احدي هم نگفتم.


صبح روز بعد به محضر استادي که نزد او درس مي خواندم، رفتم. تمام همدرسها آن جا حاضر بودند. ناگاه سيد جليلي به لباس خدام حضرت ابي عبدالله الحسين عليه السلام وارد شد و نزديک استاد نشست. هيچ کدام از ما تا آن وقت او را نديده و نشناخته بوديم و بعداً هم او را در شيراز نديديم.


آن سيد متوجه من شد و مرا به اسم مخاطب قرار داد و فرمود: ميرزا ابراهيم، بدان که رقعه تو خدمت حضرت صاحب الزمان عليه السلام رسيد و به آن بزرگوار تسليم شد.


از صحبت ايشان مبهوت شدم. ديگران هم معني کلام سيد را نفهميدند؛ لذا از او پرسيدند: جريان چسيت؟
فرمود: شب گذشته در خواب ديدم عده زيادي اطراف جناب سلمان محمدي (ره) جمع شده اند.

نزد آن حضرت رقعه ها و نامه هاي زيادي بود و ايشان مشغول نظر کردن به آنها بودند.
وقتي جناب سلمان مرا ديدند به من فرمودند: برو نزد آميرزا ابراهيم (علاوه بر اسم، ساير مشخصات مرا نيز بيان نموده بود) و به او بگو رقعه اش دست من است. و دست خود را بلند کرد. سپس رقعه به حضرت حجت عجل الله تعالي فرجه الشريف رسيد. و در همان عالم رويا ديدم که ايشان رقعه اي مهر کرده در دست داشتند.


در همان عالم خواب اين طور فهميدم که نامه هر کس را آن سرور قبول کرد، آن را مهر مي کند و کسي که حاجتش قبول نيست اصل آن را به او رد مي کند.



حاضرين و همدرسها راجع به صادق بودن خواب سيد از من پرسيدند.

من هم قضيه را برايشان بيان کرده و قسم خوردم که احدي بر اين کارم مطلع نبوده است؛ لذا آنها مرا بشارت دادند که حاجاتم برآورده خواهد شد و همان طور هم شد؛ يعني طولي نکشيد که به زيارت کربلا موفق شدم چنانکه الان در اين جا ( کربلا) هستم و ساير حوائجم هم بحمدالله برآورده شد.


12- فريادرس درماندگان

 

آقا سيد رضا دزفولي ( از ائمه جماعت نجف ) فرمود:« معمولاً در زيارات مخصوصه کربلا به خانه مشخصي در آن جا مي رفتيم. در يکي از زيارات، عيال و اطفال را به همراه بردم. براي سواري خود يک الاغ و براي آنها يک جفت پالکي ( اتاقکي بدون سقف که بر روي حيوان جهت نشستن مي گذارند ) کرايه نموده و با ديگر زوار روانه کربلا شديم.


بين دو کاروانسراي خان شور و خان نخيله ناگاه متوجه شدم که پالکي عيال و اطفال نيست با اضطراب مکاري را صدا زدم و گفتم: پالکي عيالات من نيست و ظاهراً عقب مانده اند. او هم مسافت زيادي به دنبالشان رفت و برگشت و گفت: آنها قطعاً با قافله اي که قبل از ما حرکت کرده بود، رفته اند. من هم هر چه جستجو کردم آنها را نديدم. به همين دليل بيشتر مشوش و نگران شدم و خود به مکاري آرامش مي دادم.


خلاصه با پريشاني حال، وارد کربلا شده و رو به منزلي که غالباً وارد مي شدم، نهادم وقتي به آن جا رسيدم، در را زدم ديدم عيالم در را باز کرد. تا او را ديدم گفتم: شما کجا از قافله ما جدا شديد و چه وقت رسيده ايد؟


گفت: ما، بين خان شور و نخيله از قافله جدا شديم. علت آن را پرسيدم. در جواب گفت: مي خواستم قدري غذا از طاس کباب مسي بيرون بياورم و به طفل ها بدهم. از حرکت قاطر دستم لرزيد و در طاس کباب صدا کرد.


با اين صداي ناگهاني، قاطر رميد و به سرعت هر چه تمامتر رو به بيابان گذاشت و هرچه در طاس کباب با شدت بيشتر به ظرف مي خورد، قاطر بر دويدنش مي افزود. بالاخره، ترس دوري از قافله که هر چه صدا زديم کسي مطلع نشد از يک طرف و ترس افتادن از پالکي و هلاکت يا شکستن اعضا از طف ديگر، ما را بر آن داشت که به حضرت ولي عصر ارواحنا فداه استغاثه کنيم.
 پس فرياد يا صاحب الزمان ما بلند شد. ناگاه شخصي نوراني در کمال ابهت و جلال و به زي عرب هاي آن اطرف نمودار شد و فرمود: لا تخافي لا تخافي. (نترس)



تا اين کلمه را فرمود، همان قاطري که با سرعت بسيار زياد مي دويد، فوراً ايستاد و قدمي برنداشت. آن بزرگوار نزديک آمد و فرمود: مي خواهيد به کربلا برويد؟


عرض کردم: بلي. ايشان افسار قاطر را به دست گرفت و ما را از بيراهه عبور و حرکت مي داد. در طول مسير از ايشان سؤال کردم: شما کيستيد؟


فرمودند: من کسي هستم که براي فريادرسي درماندگان در امثال اين بيابانها معين شده ام.


همراه آن بزرگوار آمديم تا به کربلا رسيديم و الان نزديک يک ساعت و نيم است که وارد شده ايم و با آرامش تمام چاي هم صرف کرده ايم.

13- توسل به حضرت براي تعليم قرآن

 

آقاي قاضي زاهدي نقل کردند:«روزي از يکي از آشنايان که راننده تاکسي بود، خواستم که چون مبتلا به ورم پا هستم و بايد براي تدريس بروم شما زحمت بکشيد سر ساعت بياييد.


 وقتي آمد گفت: «اگر اشکال ندارد من هر روز نيم ساعت قبل از وقت بيايم نزد شما و قرآن بياموزم ». من هم بي اختيار قبول کردم روزها مي آمد و درس قرآن فرا مي گرفت روزي گفت:
« اين درس قرآن که شما مي دهيد حواله امام زمان (عج) است»


 
گفتم: «چطور؟»

گفت: « روزي به مسجد جمکران رفتم در بين راه مسافرين گفتند: شخصي که قرآن بلد نبوده توسل به حضرت پيدا کرده و در خواب به او گفتند، تو قرآن را بلدي، بخوان! و بعد از خواب، قرآني را کنار خود ديده و تمام قرآن را به نحو کامل يادش داده بودند.


با شنيدن اين داستان گفتم: من نيز اگر مورد نظر حضرت بودم آقا لطفي مي کرد و من هم که عاشق قرآنم ياد مي گرفتم. عرض کردم: آقا شما حواله کنيد کسي به من درس قرآن بدهد؛ من حاضرم. دو روز بيشتر طول نکشيد که حضرت شما را رساند.


بحمدالله مدتي که نزد اين جانب براي فراگيري قرآن کريم آمد علاوه بر روخواني قرآن چند سوره را نيز حفظ نمود. »

14- توسل به حضرت و حل مشکل مالي
 
مطلبي را که مي خوانيد مربوط به آقاي «حاج رمضانعلي زاغري» ساکن کرج، است که براي جناب آقاي حاج «غلام عباس حيدري» نقل کرده و در نزد خود ايشان نوشته و در دسترس قرار داده اند. اين داستان از اين قرار است که:« حدود 25 سال قبل، با شخصي به نام محمد کميلي، در تهران شريک بودم و خانه مي ساختيم و مي فروختيم.

                                    
موقعي بود که چند باب خانه را ساخته و منتظر مشتري بوديم. روزي در حالي که شريکم نبود يک مشتري آمد و يکي از اين خانه ها را پسنديد و گفت: « با من حضرت عباسي معامله کن»


من هم قيمت را پايين آوردم، لکن شريکم نسبت به سهم خودش به اين معامله، راضي نشد، من خيلي ناراحت شده و تصميم گرفتم از او جدا شوم.


همان شب در عالم رويا ديدم که تمام ساختمانهايي که براي فروش آماده کرديم خراب شد و جاي آنها بصورت يک گودال بسيار خطرناک درآمد.


صبح که بيدار شدم به همسرم گفتم: « من خوابي ديده ام که بر بيچارگي و ورشکستگي ما دلالت دارد. »


چند روز بيشتر طول نکشيد که دو سه نفر مأمور آگاهي و ساواک سراغ شريکم آمدند، او را گرفتند و بردند و نفهميدند من شريک او هستم.


 تمام ساختمان هاي بساز و بفروش ما را تصاحب کردند. معلوم شد بدون اينکه من بدانم شريکم در کار قاچاق دست داشته است. با اينکه بي گناه بودم از ترس اينکه مبادا باعث زحمتم شوند، از منزلي که اجاره نشين بودم، بيرون آمدم و جاي ديگري در منزل پيرزني دو اتاق اجاره کردم و با اهل و عيال خود، آنجا زندگي مي کردم.



از طرفي، چکي به مبلغ پانصد هزار تومان دست کسي داشتم که پولش را داده بودم ولي چک نزد او مانده بود و معلوم شد بهائي است و وقتي جريان کار ما را فهميد، گفته بود: « اين چک را به اجرا مي گذارم. »


خدا مي داند که غم و غصه عالم در دلم جا کرده بود و هميشه مهموم و مغموم و گاه بي توجه، شروع به گريه مي کردم، انساني بودم ورشکسته، بيکار و ناراحت!


پيرزن صاحب خانه که وضع مرا ديد، به حالم رقت کرد و گفت: « پسرم! اگر مي خواهي از گرفتاري و همّ و غم، نجات پيدا کني بيا با حاج آقا «کافي» ( که آن زمان زنده بودند) شبهاي چهارشنبه به «مسجد جمکران قم» برو و از امام زمان (ارواحنا فداه) بخواه تا مشکلات تو را برطرف نمايد. »


تصميم گرفتم و با هيئت ايشان، به جمکران مشرف شده و چون ماشين سواري داشتم، شبهاي چهارشنبه بعد، خودم به قم و مسجد جمکران مي رفتم و انجام وظيفه مي کردم تا اينکه چهل شب چهارشنبه تمام شد و چون نتيجه اي نديدم، سخت ناراحت بودم. و با خود مي گفتم پس نتيجه چهل شب چهارشنبه مسجد جمکران چيست؟


صبح همان روز هم عريضه اي نوشتم و به چاهي که در آنجا بود انداختم و به «حسين بن روح نايب خاص حضرت» عرض کردم: « سلام و عريضه مرا به خدمت آقا امام زمان (عليه السلام) برسان. »



از مسجد جمکران بيرون آمدم و به طرف قم روانه شدم، به زيارت قبر حضرت معصومه (سلام الله عليها) رفتم و به تهران برگشتم.


با حالت خسته و غمگين به خانه رفتم. فرداي آن روز، بعدازظهر روز پنجشنبه، تصميم گرفتم به زيارت حضرت عبدالعظيم (عليه السلام) بروم و در ضمن، مسافر هم سوار کنم که براي عائله ام چيزي تهيه کنم.


از ميدان اعدام، صد قدمي دور شدم که يک دفعه چشمم به شخصي کنار خيابان افتاد، به طرف من اشاره کرد و با اشاره او ماشين بدون ترمز ايستاد؛ درب ماشين را باز کرد و وارد ماشين شد.
شخصي بود در سن تقريباً چهل سال و تسبيحي در دست و لباس بلندي پوشيده بود.

فرمود: « کجا مي روي؟ »

عرض کردم: « حضرت عبدالعظيم(ع). »

فرمود: « من هم به آن طرف مي آيم »

حرکت کرديم، مسافر تازه وارد به من فرمود: « خيلي پريشان و ناراحتي؟ »


گفتم: « اي آقا! گرفتاري و ناراحتي من به اندازه اي است که ديگر از اين عالم سير شده ام. »

فرمود: « در صورتت خواندم. »

گفتم: « گرفتاري من يکي و دو تا نيست، ورشکستگي، طلبکارها، چکهايي، دست افراد دارم که پولش را هم داده ام، اما چکهاي خود را نگرفته ام و آنها چکهاي مرا به اجرا گذاشته اند و خلاصه مأمورين در تعقيب من هستند و در حالي که گنهکار نيستم، آبرويم دارد مي ريزد، نمي دانم چه کنم؟ »

فرمود: « هيچ غصه نخور و ناراحت نباش، تمام کارهايت روبه راه مي شود، ان شاء الله. »


ايشان دست به جيب خود نمود، کاغذ تا شده اي بيرون آورده، به من دادند و فرمودند: « اين کاغذ را هميشه با خود نگه دار تا موقعي که اين کاغذ را داري از هيچکس و هيچ چيز نترس. همين امروز هم مي روي پيش آنهايي که خود را طلبکار مي دانند و از آنها ترس داري و مي خواهند جلبت کنند، مي بيني با تو هيچ کاري ندارند، خاطرت جمع باشد. »



کاغذ را گرفتم و در جيبم گذاشتم، مثل اينکه تمام نگرانيهايم از بين رفت و راحت شدم. به خيابان نازي آباد رسيده بوديم که فرمود: « من کاري دارم، بايد اينجا پياده شوم. »


من ماشين را نگه داشتم، باز سفارش کردند که: « اين کاغذ که به تو دادم، در داخل کاغذ، دعا نوشته شده، همينطور که تا کرده ام، بازش مکن و هميشه با خود داشته باش و قدر آن را بدان »


در همين موقع که پياده مي شدند، چند سکه هم به جاي کرايه به من دادند که نگرفتم، خودشان داخل ظرفي که جلوي ماشين قرار داشت و پول داخل آن بود، ريختند و پياده شدند. به محض پايين رفتن، درب ماشين بسته شد و ايشان را نديدم. فکر کردم کنار جاده چاه يا گودال بود که او داخل آن افتاده است.


پياده شده، آمدم ديدم که نه، جاده صاف است ولي از او خبري نيست. به ذهنم رسيد که شخص مسافر وجود مقدس امام زمان (ارواحنا فداه) بوده که چهل شب چهارشنبه در مسجد جمکران او را خوانده و عريضه به محضرش نوشتم و تمام مطالب در ذهنم آمد.


همانجا تنها براي گريه کردن نشستم. هيچ عبور و مروري نبود، آن قدر گريه کردم که بيهوش شدم. در حال بيهوشي ديدم، همان آقا بالاي سرم آمدند و فرمودند: « بلند شو، برو! من گفتم گرفتاريهايت تمام شد، بلند شو!» چشم خود را باز کردم و آن آقا را نديدم.


از طرفي غمگين بودم که چرا آقا را نشناختم و از طرفي خوشحال که رفع نگرانيهايم شده، از همانجا به خانه برگشتم و جريان را به همسرم گفتم.


دوستي به نام آقاي «سيد حسن مطهري کيا» داشتم که از جريان وضع من اطلاع داشت، همان ساعت با همسرم نزد او رفته و بعد از گريه زياد، جريان مسجد جمکران و ملاقات آقا را در ماشين گفتم.
گفت: « همين الان برويم، درب مغازه عباس درخشان که چک پانصد هزار توماني را نداده و حکم جلب تو را هم گرفته است. »


سه نفري حرکت کرده و رفتيم تا درب دکان او رسيديم؛ به محض اينکه جلو دکان نامبرده از ماشين پياده شديم و او چشمش به ما افتاد، با اينکه بهائي بود، خوشحال و خندان به طرف ما آمد و مرا بغل کرد و بوسيد و گفت: « کجا بودي؟ خوب شد آمدي، چهار، پنج ساعت است، مثل اينکه يک نفر مأمور با اسلحه پشت سر من ايستاده و به من مي گويد: چرا چک اين مرد که پول تو را داده، اجرا گذاشتي و حکم جلب او را گرفتي، از خدا نمي ترسي؟ من منتظر بودم، بيايي و اين چک را به شما برگردانم. »


چک را با سه هزار تومان که زيادي به او داده بودم، پس داد و مرا بوسيد و عذر خواهي کرد. ما مجدداً شروع به گريه کرديم و او متعجب ماند.


عباس درخشان بهائي گفت: « به جاي خوشحالي گريه مي کني؟ »


گفتم: « اين گريه خوشحالي است و به خاطر محبتي است که امام زمان(عج) ما نسبت به من داشته و شما که او را نمي شناسيد و ارزش او را نمي دانيد، ولي ما شيعيان پناه و دادرس داريم  که در موارد گرفتاري، به او توسل پيدا مي کنيم. »


تعجب کرد و گفت: « بي جهت نبود که چند ساعت است به من چنين حالتي دست داده و بي اختيار منتظر تو بودم. »


از او جدا شديم و به ساير بدهکاران مراجعه نموديم، همانطور که آقا فرموده بودند همه با روي باز از من استقبال کردند و رفع گرفتاريها و نگرانيهايم شد و تا الان که سال 1414 هجري قمري است، به خوبي و آبرومندي و بدون نگراني زندگي کرده ايم و اين از عنايت امام زمان (عليه السلام) و آن نامه اي که حضرت به من داده اند، مي باشد.


در پايان لازم است نظر شما را به دو موضوع ديگر در اين رابطه جلب کنم: اول، اثر آن نامه، دوم، اثري از پولهايي که حضرت به کاسه پول من ريخت.


نامه حضرت


حدود چهار سال قبل بود، سوار اتوبوس شدم و موقع پايين آمدن فراموش کردم کتم را بردارم. به منزل که رسيدم، يادم آمد و خيلي متأثر بودم مخصوصاً براي نامه اي که حضرت به من داده و در جيب کتم بود.


پس از چند روز، زنگ منزل زده شد و شخص ناشناسي بدون اينکه او را بشناسم يا آدرسي در داخل جيب کتم باشد يا کسي او را راهنما باشد، آمد و به من گفت: « اين کت از شما در اتوبوس جا مانده است. »


کت را به دست من داد و خداحافظي کرد و رفت. از آن روز به بعد، کاغذ را در صندوق مخصوصي نهاده و روزي چند نوبت، زيارت مي کنم.


پولهاي با برکت حضرت


همان روز، ماشين احتياج به بنزين داشت؛ وقتي بنزين زدم فراموش نمودم و سکه هاي آقا را با قسمتي از پول خودم دادم و حرکت نمودم. هر موقعي نگاه به باک ماشين مي کردم، پر بود، تا اينکه پس از دو ماه، براي ديدن پيش نماز مسجد صاحب الزمان (عليه السلام) در بيست کيلومتري تفرش رفتم و جريان تشرفم را خدمت امام زمان (عليه السلام)، و نجات از طلبکاران و موضوع پر بودن باک ماشين را به او گفتم، جلسه تمام شد خداحافظي کردم، آمدم سوار شدم، خواستم ماشين را روشن کنم، ديدم بنزين ندارد و خشک شده به آقاي « نجفي» پيش نماز مسجد، گفتم: « تعجب است، باک ماشين بنزينش خشک شده. »


ايشان در جواب با تبسمي فرمود: « کاش حرف بنزين را نمي گفتي، ديگر فايده ندارد. » اين جريان و سرگذشت من بود، خداوند همه را روزي کند که جمالش را ببينيم و از گل رويش بهره بگيريم.»



15- استغاثه به حضرت در بيمارستان

 

حاج شيخ جعفرابراهيمي سرباز امام زمان عليه السلام داستاني به شرح زير نقل کردند:
« حدود سه سال پيش، فرزندم به نام « احسان ابراهيمي » صبح زود راهي مدرسه مي شود، چون منزل ما نزديک خط قطار بود ايشان به واسطه باد قطار مجروح و بيهوش شد.
او را به « بيمارستان نکوئي» قم برديم. دکتر معالج او هر چه کوشش کرد، به هوش نيامد تا اينکه، بيهوشي او بيست و پنج شبانه روز طول کشيد و ما هم خيلي ناراحت بوديم.


در اين مدت، بنده با همسرم، شبهاي چهارشنبه به جهت توسل به حضرت ولي عصر ـ ارواحنا فداه ـ به مسجد جمکران مي رفتيم. يکي از شبهايي که رفته بوديم، جداً از آقا خواستيم که توجهي نمايند، بچه ام به هوش بيايد.


به منزل آمديم. در همان شب، خواب ديدم کسي به من گفت: « اگر مي خواهي بچه ات به هوش بيايد، برو کنار تخت او و سه مرتبه بگو يا صاحب الزمان عليه السلام تا بچه ات به هوش بيايد و چشم باز کند. »


صبح چهارشنبه، اول وقت، بالاي تخت بچه رفتم، ديدم هنوز به هوش نيامده است ايستادم و سه مرتبه نام مقدس آقا امام عصر عليه السلام را بردم، يک مرتبه ديدم هر دو چشم بچه باز شد، او را به اسم صدا زدم، ديدم تبسم کرد.


طوري اين بچه حالش بهبود پيدا کرد که بعد ازظهر آن روز کاملاً ما را شناخت و روز بعد او را آورديم منزل و من متوجه شدم از اثر توسل به آقا امام زمان عليه السلام بود، که بچه ام بهتر شد و شفا پيدا کرد.

درود و سلام بر آن آقا!

16- توسل سرباز امام زمان(عج)

 

يکي از طلاب مازندران اين چنين نقل کرد که: « بعد از تعطيلات درسي حوزه، عازم گرگان شديم. در گرگان بعد از پياده شدن، زن، بچه و وسايل همراه را به پياده رو بردم و به انتظار ماشين بوديم که ما را به روستا برساند.


در همين هنگام، ماشيني جلوي ما توقف نموده و يکي از سرنشينان ماشين به طرف ما اسلحه کشيد، من که از همه جا مأيوس بودم و از روي خلوص نيت و توجه کامل فرياد زدم:«ياامام زمان »


ماشين بدون تيراندازي رفت. بعد از چند دقيقه انتظار، ديدم ماشين گشت سپاه آمد، جلوي ما توقف نمود و صدا زد:

 
« حاج آقا! بفرماييد سوار شويد. » همه سوار شديم و ماشين حرکت کرد، به من گفتند: « ما در فلان مسير بوديم، يک وقت ديديم آقا سيدي جلوي ما را گرفت و فرمود: برويد در فلان خيابان، طلبه اي با زن و بچه منتظر ماشين است. و ما طبق گفته آن سيد آمديم، حالا هر کجا مي خواهيد برويد بفرماييد که شما را برسانيم. »


من هم جريان خود را گفتم و اينکه متوسل به آقا امام زمان عليه السلام شدم، معلوم شد که آن حضرت سفارش ما را نموده و اينها را به ياري ما فرستاد.



 


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری

 

سخن ولايت

مقام معظم رهبري:

شیعه و سنی بدانند هر اقدام یا حرفی از جمله توهین به مقدسات یکدیگر، باعث حساسیت برانگیزی و آتش افروزی می شود و این قطعاً به سود دشمن مشترک همه مسلمانان است.

آخرين اخبار
كليه حقوق اين وب سايت متعلق به سازمان تبليغات اسلامي استان تهران مي‌باشد